تبليغاتX
جیگرجون
جیگرجون



تبسم

 

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند

جمعه بیست و نهم آبان 1388 |

 
خدا

 

مشکلات خود را با مداد بنویس پاک کن را به دست خدا بسپار

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 |

 
تولدم مبارک

 

۲۵ شهریور سالروز تولدمه!!!

تولدم مبارک

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 |

 
شهر الرمضان الذي انزل فيه القرآن

 

حلول ماه مبارک رمضان مبارک

شنبه سی و یکم مرداد 1388 |

 
شجاعت

 

شجاعت همیشه فریاد زدن نیست گاهی صدای  آرامی است که در انتهای روز می گوید :

 " فردا دوباره تلاش خواهم کرد "

جمعه بیست و ششم تیر 1388 |

 
کلیدها دست خداست

 

مهم نیست قفل ها دست کیه

مهم اینه که کلیدها دست خداست

شنبه بیستم تیر 1388 |

 
انسان موفق

 

 

انسان موفق کسی ست که در تاریکی دنبال شمع بگردد ، نه اینکه منتظر بنشیند تا صبح شود

 

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 |

 

 

محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمی دارد

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 |

 

 

 

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو 

 و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند  

پس بی نظیر باش.

 

شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |

 
مهربانی

 

مهرباني را وقتي ديدم که کودکي خورشيد را در دفتر نقاشيش

 سياه کشيد تا پدر کارگرش زير نور آفتاب نسوزد

جمعه چهاردهم فروردین 1388 |

 
سال نو مبارک

 

من بدون اجازه دفتر ۳۶۵ برگی ای جدیدتونو دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو واستون بنویسه

 

پیشاپیش نوروز ۱۳۸۸ مبارک

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 |

 
فاصله

 

هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیست به یادتم......

یکشنبه چهارم اسفند 1387 |

 
سکوت

 

بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند

یکشنبه چهارم اسفند 1387 |

 

 

 

جمعه پانزدهم آذر 1387 |

 

 

هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب

 تا ببيني كه چقدر دل شكستيه روقت كه دلشان را بدست

 آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل

 بدست آوردي اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي

 ديوار مي ماند

شنبه یازدهم آبان 1387 |

 
فقر

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان

 دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو

 یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت

 در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی ازاین سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی فکر کرد و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در

 خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک

 فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در

 حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

 حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنهابی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه

اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

 

 

شنبه بیستم مهر 1387 |

 
قدرت شگفت کلمات

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا

 از آنها به داخلگودال عميقي افتادند. بقيه ي قورباغه ها

در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر

عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي

 نيست . شما به زودي خواهيد مرد.دو قورباغه اين حرفها

را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون

بپرند.اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست

از تلاش برداريد،چون نمي توانيد از گودال خارج شويد،

به زودي خواهيدمرد بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي

 ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به

 ته گودال پرتاب شد و مرد اماقورباغه ي ديگر با حداكثر توانش

براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.بقيه ي قورباغه ها فرياد

 مي زدند كه دست از تلاش بردار،‌اما او با توان بيشتري تلاش كرد

 و بالاخره از گودال خارج شد وقتي از گودال بيرون آمد،بقيه ي

 قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست،در واقع او در تمام مدت فكر

 مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 

 

امروز تولدمه

 

تولدم مبارک

 

اشک شادی شمع و نگاه کن  

  که واست می چکه چیکه چیکه

کام همه رو بیا شیرین کن 

   بیا کیک و ببر تیکه تیکه
همه جمع شده اند دور تو 

  امشب گل بوسه میدن تا بچینی
در جشن تولدت عزیزم  

  همه انگشترن تو نگینی
نگاه کن هدیه هارو  

 نگاه کن بادکنکارو  

 همه اقسامو رنگی  

عجب شب قشنگی
تولد تولد تولدت مبارک

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

 

 

 

عشق ابدی

 

پیر مردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در

 دست تعمیر بودبه همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن

 کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد.

 مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.پس از

پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از

 استخوانها بشود.پیر مرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ

 لنگان به سمت در رفت ودر همان حال گفت: که عجله دارد و

 نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای

همین از اودلیل عجله اش را پرسیدند.پیر مرد گفت:زنم در خانه

 سالمندان است. من هرصبح به آن جا میروم و صبحانه را با او

 می خورم.نمی خواهم دیر شود.پرستاری به او گفت: شما نگران

 نباشید .ما به او خبر می دهیم.که امروزدیرتر می رسید.

پیر مرد جواب داد:متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی

 نخواهد شدو حتی مرا هم نمی شناسد.پرستارها با تعجب پرسیدند:پس

 چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی

که شما را نمی شناسد؟پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت:

 اما من که میدانم او چه کسی است.

دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |

 

 

نطق خوب است ولی سکوت بهتر است

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 

 

اگرنمی توانید خوب صحبت کنید بهتر است سکوت را تجربه کنید

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 

 

اگر من یک روپیه داشته باشم شما هم یک روپیه داشته باشید آنرا با

هم مبادله کنیم از هم هر کدام یک روپیه داریم اما اگر من یک ایده

خوب داشته باشم شما هم یک ایده خوب داشته باشیم آنرا با هم مبادله

 کنیم هر کدام دو ایده خوب داریم

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 

 

خدایا ........

 

به من زیستن عطا کن

 

که در لحظه مرگ

 

بر بی ثمری لحظه ای که

 

برای زیستن تلف کرده ام

 

سوگوار نباشم

                                                               دکتر شریعتی

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

 

 

 

در پاسخ نامه ام گل يخ دادي

 
هربار مرا وعده دوزخ دادي

 
يک بار برو کلاس خياطي عشق

 
شايد که خدا کرد و به ما نخ دادي

 

شنبه پنجم مرداد 1387 |

 

 

 

هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش کني

 

چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات راز نگهدار باشه

 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

 

بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم


کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

 

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

جمعه هفتم تیر 1387 |

 

 

تولد نور چشم پیامبر حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مقدس مادر بر تمام

 

زنان ایران زمین مبارک باد.

سه شنبه چهارم تیر 1387 |

 

 

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

 

میگذشت از توی کوچه دوره گرد

 

دوره گردم دار قالی میخرم

 

دست اول جنس عالی میخرم

 

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

 

کاسه و ظرف سفالی میخرم

 

اشک در چشمان بابا حلقه زد

 

عاقبت آهی زد و بغضش شکست

 

اول سال است نان در سفره نیست

 

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

 

بوی نان تازه هوش از ما ربود

 

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

 

چهره اش دیدم که لک برداشته

 

دست خوش رنگش ترک برداشته

 

سوختم دیدم که بابا پیر بود

 

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

 

باز آواز درشت دوره گرد

 

پرده ی افکار را پاره کرد

 

دوره گردم دار قالی میخرم

 

دست اول جنس عالی میخرم

 

گر نداری کوزه ی خالی میخرم

 

کاسه و ظرف سفالی میخرم

 

خواهرم بی روسری بیرون دوید

 

آی آقا سفره ی خالی میخری

 

 

 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 |

 

 

 

چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟

 

 چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي ؟

 

 پيله ات را بگشا ،

 

تو به اندازه يک پروانه زيبايي

 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

 

 

هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد: 

امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم.

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 |

 


معصومه
متولد 25/6/64 تهران بیمارستان مفرح
دانشجوی کارشناسی فیزیک
علاقه مند به ورزش تیر اندازی باکمان
علاقه مند به کتابهای روانشناسی



 

 

فالستان
زبان

 

 


FreeCod Fall Hafez

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ